X
تبلیغات
فرزانگان - هوش معنوی
تاريخ : شنبه سوم اردیبهشت 1390 | 11:38 | نویسنده : فرزانگان

روان شناسان مشهوري مانند ويليام جيمز (1902)، كارل يونگ (1969) و گوردن آلپورت (1950) از تجربه هاي ديني و مطالعه اين تجربه ها، سخن گفته اند.

بيشترين مطالعات صورت گرفته در حوزه روان شناسي دين، تحقيقات مربوط به رابطه مثبت بين باورهاي ديني و معنويت با سلامت روان افراد يافت شده است.

علاوه بر اين،بعضي از روان درمانگران سعي كرده اند تا از دين و معنويت در درمان اختلالات روانشناختي استفاده كنند. براي مثال، درمان شناختي-هيجاني ديني، درمان انسانگرايانه و هستي گرا، درمان مراجع- محور، درمان عقلاني- هيجاني، درمان شناختي و روان درماني يك [1]پارچه معنوي.

اما در چند سال اخير، مفهوم جديدي وارد حوزه روان شناسي دين شده است. اين مفهوم، هوش معنوي (SI) است. گسترش مفهوم هوش: هوش به عنوان يك توانايي شناختي، در اوايل قرن بيستم توسط آلفرد بينه مطرح شد. او همچنين آزمودني را براي اندازه گيري ميزان بهره هوش افراد ابداع كرد. بعدها لوئيس ترمن و ديويد وكسلر، آزمون هاي جديدتري را ساختند. اما در دو دهه اخير، مفهوم هوش به حوزه هاي ديگري مانند هوش هيجاني، هوش طبيعي، هوش وجودي و هوش معنوي گسترش يافته است. علاوه بر اين، ديگر هوش به عنوان يك توانايي كلي محسوب نمي گردد. بلكه به عنوان مجموعه اي از ظرفيت هاي گوناگون در نظر گرفته مي شود.

گلمن(1998)و هدلوند و استنبرگ (2000)عنوان مي كنند هوشبهر (IQ) فقط 20تا 30 درصد از موفقيت هاي شغلي افراد را تضمين مي كند . استنبرگ (2001) عنوان نمود كه براي يك پيش بيني مناسب از موفقيت هاي افراد و رهبري نيازمند گسترش مفهوم هوش ، فراسوي هوشبهر(IQ) هستيم .

سالوري (2002)عنوان كرد هوش انسان متشكل از مجموعه محدودي از قابليت هاي شناختي نيست ، بلكه جنبه اي هيجاني نيز مي تواند در آن مطرح باشد.

گلمن (1998) هوش هيجاني را يك سازه كلي مي داند كه مي تواند علت موفقيت فرد در جنبه هاي مختلف زندگي باشد.او (1998) بيان مي كند افرادي كه احساسا تشان را به خوبي كنترل مي كنند و بطور موثر با ديگران برخورد مي نمايند زندگي پرمحتواتري دارند . همچنين افراد شاد،استعداد بيشتري در به دست آوردن اطلاعات دارند و نسبت به افراد ناراضي ، از زندگي اثر بخشي برخوردارند.

چهارچوب نظري هوش معنوي (SI) : پس از گسترش مفهوم هوش به ساير قلمرو ها ، ظرفيت ها و توانائي هاي انسان و بخصوص مطرح شدن هوش هيجاني در روانشناسي ، ايمونز در سال 1999 سازه جديدي را با عنوان هوش معنوي مطرح كرد . او عنوان كرد هوش معنوي مجموعه اي از توانائي ها براي بهره گيري از منابع ديني و معنوي است . هوش معنوي سازه هاي هوش و معنويت را در يك سازه تركيب نموده است . در حالي كه معنويت جستجوي براي يافتن عناصر مقدس ،معنايابي ، هوشياري بالا ، تعالي است ، هوش معنوي شامل توانائي براي استفاده از چنين موضوعات است كه مي تواند كاركرد و سازگاري فرد را پيش بيني كند و منجر به توليدات و نتايج ارزشمندي گردد.

اما آيا مي توان توانائي استفاده از منابع و موضوعات ديني و معنوي را به عنوان يك هوش قلمداد كرد ؟ ايمونز (2000،1999) تعاريف گوناگوني را از هوش مطرح مي كند ، اما هسته اصلي تمامي اين تعاريف را تمركز بر روي حل مسئله براي سازگاري و رسيدن به اهداف مي داند.

چنانچه توانايي يراي سود جستن از منابع معنوي را به عنوان يك هوش قلمداد كنيم ، پس اين توانايي بايستي در حل مسائل زندگي و رسيدن افراد به اهداف كمك نمايد و منجر به سازگاري آنان گردد.پژوهش ها نشان مي دهد كه بين معنويت با رضايت و هدفمندي زندگي ، سلات و بهزيستي رابطه مثبت وجود دارد (رجايي،بياضي و حبيبي پور ، 1387 ، جورج لارسون ، كونينگ و مك كالف ، 2000، پارگامنت و ساندرز،2007،كول ،2005، وست ،2000،شفرنسكي ،2001). بنابراين توانائي هاي معنوي مي تواند اثرات مثبت و محصولات سودمندي براي فرد به ارمغان آورد ، به خصوص هنگامي كه اين نتايج براساس محيط اجتماعي و فرهنگي افراد مورد ارزشيابي قرار گيرد .

تاريخچه تكاملي معنويت : البته پذيرش و مقبوليت تكاملي دين و معنويت توسط دانشمندان مختلف مانند: زيست شناسان ، روان شناسان ، انسان شناسان و دين شناسان بررسي شده است .  كريك پاتريك (1999) معتقد است همين كه در طول تاريخ تكامل انسان ، دين توتنسته است ساز و كارها و راهبردهاي روان شناختي را به وجود آورد كه از طريق انتخاب طبيعي بتواند بسياري از مشكلات كه اجداد ما با آن روبرو بوده اند، را حل و فصل كند، نشان دهنده كاركرد تكاملي دين و معنويت است . اين ساز و كارها هم در سطح فرهنگي اجتماعي _ و هم سطح فردي وجود داشته اند. تعدادي از اين ساز و كارهاي زيستي كه در طول تاريخ زندگي انسان ظاهر شده است ، و زير بناي اجتماعي ، نوعدوستي قومي است . بنا بر اين به نظر مي رسد كه وجود دين در معنويت از نظر تكاملي به حل مسائل و مشكلات و بقاء انسان كمك كرده است .

ارثي بودن معنويت : اما مطالعاتي هم در خصوص وراثتي بودن توانائي ها و ظرفيت هاي معنوي انجام گرفته است.

البته مسلماً يافتن شواهد مبني بر ارثي بودن معنويت شايد كار آساني نباشد. همانطوري كه ايمونز (2000) اشاره مي كند به جاي آن مي توان به رابطه بعضي از ويژگي هاي شخصيتي كه به نظر مي رسد اساس وراثتي دارند با معنويت اين اساس بيولوژيكي دين و معنويت را بهتر روشن كرد.

عصب شناسي تجربه هاي معنوي : بعضي از محققين مطالعاتي را انجام دادند تا مكان هاي را در مغز مربوط به تجربه هاي معنوي است را مشخص سازند براي مثال ديويد سون و همكارانش (2003، نقل از آمرام و دراير ،2007) دريافتند كساني كه مراقبه عميق به آموزش داده شده بود فعاليت كرتكس پيش پيشاني آنها فعاليت بيشتري نسبت به ساير افراد داشت . بعضي از تحقيقات نشان دادند كه ممكن است بخشهاي متفاوتي از سيستم عصبي مربوط به معنويت وجود داشته باشد . مثلاً سيستم ليمبيك براي تجربه هاي معنوي بويژه تجربه هاي عرفاني از يگانگي و وحدت است     ( دي آكويلي و نيوبرگ ، 1998، نقل از ايمونز،2000) . پژوهش هاي اخير مربوطه به مغز (گالي زي ، 2005، نقل از آمرام و دراير ،2007) نشان داده است كه زير بناي زيستي براي توانايي همدلي كردن با ديگران كه يك مؤلفه هوش معنوي وجود دارد .

شواهد روانسنجي : همان طوري كه هوش شناختي و هوش هيجاني از طريق آزمون هاي مورد سنجش قرار گرفته است ، در سال هاي اخير تلاش هايي نيز براي اندازه گيري هوش معنوي و يا به طور كلي تر معنويت صورت گرفته است . ولمن (2001) پرسشنامه ماتريس _ رواني معنويت (PSI) را طرح ريزي كرد كه بيشتر جهت گيري معنوي را مي سنجد تا هوش معنوي. اين پرسشنامه داراي 80 گزينه و بر اساس ليكرت تنظيم شده است .

آمرام و دراير (2007) مقياس هوش معنوي يكپارچه(ISIS) را در فرم بلند با 83 و در فرم كوتاه با 45 گزينه از 5 مؤلفه : هشياري ، فيض الهي ، معنا يابي ، و حقيقت تهيه نمودند . با توجه به فعاليت هاي انجام شده براي ساختن ابزارهايي براي اندازه گيري هوش معنوي به نظر مي رسد كه اندازه گيري اين سازه روان شناختي ممكن است . هر چند كه مانند ديگر آزون ها و پرسش نامه هايي كه براي اندازه گيري ساير متغير هاي روان شناختي ساخته شده است ، روايي و اعتبار اين آزمون ها نيز بايستي مورد بررسي قرار گيرد .

بنابراين بر اساس آن چه ذكر گرديد به نظر مي رسد كه هوش معنوي بسياري از معيارهاي مطرح شده براي هوش را داراست .

مؤلفه هاي هوش معنوي : ايمونز (2000) هوش معنوي را شامل پنج مؤلفه داشت :

1-   ظرفيت براي تعالي

2-   توانايي براي تجربه حالت هاي هشياري عميق

3-   توانايي براي خدايي كردن و تقدس بخشيدن به امور روزانه

4-   توانايي براي سود بردن از منابع معنوي براي حل مسائل

5-   ظرفيت پرهيزگاري ( تقوي داشتن )

او (2000) عنوان مي كند توانايي براي تجربه حالت هاي هشياري عميق و غير معمول از ويژگي هاي مهم معنويت است . تعالي و كمال به معناي حركت به سوي اوج ، مرزهاي فراتر از جهان فيزيكي و آگاهي عميق از خودمان است .

همان طوري كه ايمونز (2000) مطرح كرده است مؤلفه ديگر هوش معنوي تقدس بخشيدن به امور روزانه است ، يعني تمامي اموري كه فرد انجام مي دهد  علاوه بر يك هدف اختصاصي يك هدف كلي و مقدس هم دارد . هنگامي كه يك عمل با يك هدف مقدس صورت مي پذيرد كيفيت متفاوتي مي يابد .

چهارمين مؤلفه هوش معنوي به رابطه بين معنويت و حل مسائل و مشكلات يا به عبارت ديگر به رابطه دين و معنويت با مهارت هاي حل مسئله اشاره دارد. بسياري از افراد در معنا بخشيدن به پديده هاي مختلف كه ممكن است براي آنان سخت و دشوار باشد از باور هاي ديني سود مي برند و اين مسئله مي تواند تا حد زيادي به سازگاري آنان كمك كند.     

پنجمين مؤلفه هوش معنوي صفات پرهيزگارانه است . ايمونز (2000) عنوان مي كند رفتارهايي مانند بخشش ، شكرگذاري، ايثار و فداكاري ، عشق مقدس از جمله صفات پرهيزگارانه است كه از مؤلفه هاي هوش معنوي به شمار مي روند.

زوهار و مارشال (2003،نقل از هلما و استريزنك2004) سه نوع هوش ، عقلاني ، هيجاني و معنوي را ذكر كرده اند . آنها مشخصات افرادي كه داراي هوش معنوي بالايي هستند را اينگونه ذكر كرده اند. اين افراد انعطاف پذير هستند ، درجه بالاي از هشياري نسبت به خويشتن دارند، توانايي براي رويارويي با مشكلات و دردها وچيره شدن بر آنها را دارند. همچنين الهام از طريق ارزشها و بصيرت ها ، اجتناب از بد كردن نسبت به ديگران ، تفكر وحدت گرا (پي بردن به روابط ميان اشياء و پديده هاي مختلف) جستجو براي پاسخ دادن به سؤالهاي اساسي ، عدم وابستگي به ديگران و مقاومت در برابر شيوه ها و سنت هاي معمول جامعه از ويژگي هاي ديگر آنها هست.

مطرح شدن هوش معنوي تحت تاثير اين موج معنوي گرايي به عنوان يك سازه مي تواند ظرفيت هاي جديد را در روان شناسي دين فراهم آورد. ايمونز(2000)  عنوان مي كند كه هوش معنوي مي تواند مطالعات پراكنده در خصوص دين و معنويت را يكپارچه سازد و تحققات جديدي را در مورد پايه معنوي رفتار فراهم آورد. البته اين مسئله كه تحقيقات مربوط به روان شناسي دين هنوز به انسجام مناسبي نرسيده است درست است ، اما آيا هوش معنوي مي تواند چهارچوب نظري مناسبي براي گردآوري اين تحقيقات و فعاليت ها فراهم آورد ؟ اين سؤالي است كه هنوز نمي توان به درستي به آن پاسخ داد.

هر چند كه ايمونز (2000) سعي نموده است معنويت را در قالب يك هوش مطرح كند و معتقد است كه معيار ها و ملاك هاي هوش را داراست، اما هنوز اين موضوع با چالش هايي روبرو است .

 

 



 



  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ